تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


۱۷ مطلب با موضوع «غمگین» ثبت شده است


■پرسیدم ازحلال ماه:

چراقامتت خم است؟


■آهی کشیدو گفت:

که ماه محرم است!


■گفتم:که چیست محرم؟

با ناله گفت:


■ماه عزای اشرف

اولاد آدم است


فرا رسیدن ایام سوگواری

امام حسین(ع)تسلیت باد🏴



مهران :) ۹۷-۶-۲۰ ۳ ۳ ۳۲

مهران :) ۹۷-۶-۲۰ ۳ ۳ ۳۲


ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘــــــﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ 

.

.

.

.

.

ﺍﻭﻣﺪﻩ ﭘﯿﺸﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ:

ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻫﻤﺶ ﺩﺭﻭﻏﻪ، ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻣﺚ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ 

ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﻢ! 

ﭘﺴﺖ ﺑﺎﺷﻢ! 

ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﺎﺷﻢ! 

ﻋﻮﺿﯽ ﺑﺎﺷﻢ! 

ﻣﺚ ﻻﺷﺨﻮﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ... 

ﺍﺻﻦ ﺑﺸﻢ ﯾﮑﯽ ﻣﺚ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﺣﺎﻟﯿﺶ ﻧﯿﺲ!! 

گاو باشم :(

به نظر شما ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﺶ ﺑﺪﻡ ﯾﺎ بزنم جد و آبادشو بیارم جلو چشماش؟؟؟؟ 


مهران :) ۹۷-۶-۱۳ ۰ ۱ ۲۵

مهران :) ۹۷-۶-۱۳ ۰ ۱ ۲۵



تظاهر به خوشبختی دردناک تر از 

تحمل بدبختی است


مهران :) ۹۷-۵-۲۴ ۱ ۲ ۵۲

مهران :) ۹۷-۵-۲۴ ۱ ۲ ۵۲


همیشه فکر میکردم 

که بدترین چیز توی زندگی 

اینه که تنها باشی 

ولی نه 

حالا فهمیدم 

که بدترین چیز توی زندگی 

بودن با آدمهاییه که

باعث میشن احساس تنهایی کنی 


مهران :) ۹۷-۵-۱۹ ۱ ۲ ۴۶

مهران :) ۹۷-۵-۱۹ ۱ ۲ ۴۶




آدماآنقدر زود عوض مےشوند 


ڪه تو فرصت نمے ڪنے


بــہ ساعتت نگاه ڪنــــی و 


ببینی چند دقیقه بـین 


دوستـــی ها و  دشمنـــی ها 


فاصلہ افتاده است.✌️




مهران :) ۹۷-۵-۱۵ ۰ ۲ ۳۶

مهران :) ۹۷-۵-۱۵ ۰ ۲ ۳۶



خواب نمی بَرد مرا ؛ یار نمی خَرد مرا

- - - - - - - - 

مرگ نمی دَرد مرا ؛ آه چه بی بَها شدم .



مهران :) ۹۷-۴-۰۱ ۰ ۱ ۲۷

مهران :) ۹۷-۴-۰۱ ۰ ۱ ۲۷


☑️☑️داستان غم انگیز کوه نورد!


این داستان غم انگیز کوهنوردی است که می خواست به بلندترین کوه ها صعود کند. تصمیم گرفت . تنها به قله کوه برود . هوا سرد بود وکم کم تاریک میشد . سیاهی شب سکوت مرگباری داشت . و قهرمان ما بجای اینکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد . همه جا تاریک بود و جز سو سوی ستارها وماه از پشت ابرها چیز دیگری پیدا نبود . وقهرمان ما چیزی به فتح قله نداشت که ناگهان پایش به سنگی خورد و لغزید و سقوط کرد.

🐾🐾

 در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بیادش آمد . داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک است . که در آن لحظات ترسناک مرگ وزندگی احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمین و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فریاد زد خدایا مرا دریاب و نجات بده . صدائی لطیف وآرام از آسمان گفت چه می خواهی برایت بکنم . قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پیدا کنم . صدا گفت آیا واقعا فکر میکنی من می نوانم تورا نجات دهم قهرمان کوه نورد ما گفت البته که تو می توانی مرا کمک کنی چون تو خداوندی و قادر بر هر کاری هستی . آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن . اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبید به طنابش . 


و چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پیدا کردند که فقط یک متر با زمین فاصله داشت!




@texermanchannel


مهران :) ۹۷-۱-۰۷ ۰ ۰ ۳۴

مهران :) ۹۷-۱-۰۷ ۰ ۰ ۳۴


اگر فکر میکنید جذابیت در اینه که قسمتی از بدنتون بیرون باشه باید بگم با این فکر به خودتون توهین کردین


مهران :) ۹۷-۱-۰۳ ۰ ۰ ۲۸

مهران :) ۹۷-۱-۰۳ ۰ ۰ ۲۸


"شنگول" و "منگول" و "حبه انگور" بیشتر بهشون میخوره ترکیبات شراب باشن ...



مهران :) ۹۷-۱-۰۳ ۰ ۰ ۲۴

مهران :) ۹۷-۱-۰۳ ۰ ۰ ۲۴



تنها بودن قدرت می خواهد و من قدرتمندم،

این قدرت را کسی به من داد که روزی میگفت:

تنهایت نمیگذارم…

.

.

  

.

.

باران را دوست دارم
چون رفتن را بلد نیست..!

فقط می آید..

.

.

.

.

.

در زندگی مهم نیست به کجا می رویم،

مهم آن است که با چه کسی سفر میکنید

.

.

.

.

.

از دیروز هر چه می نوشتم

عاشقانه بود
از امروز
هر چه بنویسم
صادقانه است
عاشقانه
دوستت دارم

.

.


مهران :) ۹۶-۱۲-۱۸ ۰ ۰ ۴۴

مهران :) ۹۶-۱۲-۱۸ ۰ ۰ ۴۴


۱ ۲

کردم از عقل سوالی،
که مگر ایمان چیست؟
عقل بر گوش دلم گفت؛
که ایمان ادب است،
آدمیزاد اگر بی ادب است،آدم نیست،
فرق ما بین بنی آدم و حیوان،
#ادب است...!


#سعدی


نویسندگان