تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان



خانواده همسر برادرش به منزلشان آمده بودند. او می گفت: چون برادر بزرگ تر بود دیر تر ازدواج کرده بود و برای رسیدگی به امور برادران و خواهرانش ناچار بود کار کند. شبی که اقوام تازه برادرش به منزل انها آمده بودند، وی برای خرید یک شانه تخم مرغ راهی شده بود تنها دارایی منزلشان ده تومان پول بود و یک راست به مغازه بقال محله که مردی خداشناس بود رفته و وقتی پول یک شانه تخم مرغ را داده بود مرد گفته بود: این نرخ روز است نه این وقت شب و در این ساعت از شب نرخش پانزده تومان است.

این دوست می گفت: تخم مرغ را زمین گذاشتم و برگشتم به طرف خانه.

می گفت در مسیر به این فکر می کردم که مردی با این خدا پرستی که همیشه صف اول نماز مسجدمان است چرا این چنین کرد؟

 ناگهان به درب مغازه قهوه خانه محله رسیدم که شخصی لاابالی و بی خیال در ظاهر بود. به سراغش رفتم و گفتم برادر به اندازه ده تومان به من تخم مرغ بده.

مرد گفت: نیمرو می خوای یا آب پز؟

 گفتم: نه برادر برای ما مهمان آمده و تمام دارایی ما همین ده تومان است. اگر می شود می برم خانه خودمان درست می کنیم. با شنیدن این حرف مرد برخاست سه دست دیزی و تمام مخلفاتش به همراه یک شانه تخم مرغ به اضافه ده نان برشته داد دست من و گفت: خیر پیش.

متعجب گفتم: برادر من پول ندارم.

مرد برفراشته گفت: کی از تو پول خواست؟ مهمان حبیب خداست و تو هم همسایه ما برو به سلامت.

روزها و سالها گذشت و او یک ریال بابت آن شب از من نگرفت. کرامت و انسانیت او همواره مرا شرمسار خود نموده است.


مهران :) ۹۷-۹-۱۳ ۱ ۳ ۲۳

مهران :) ۹۷-۹-۱۳ ۱ ۳ ۲۳


💎یغمای جندقی ؛ از شاعران معروف و بذله گو دوران قاجاریه بود. هنگامی که فتوای قتلش صادر شد، فرار کرد و به طور ناشناس خود را به کاشان رساند و در خانه ی یکی از علمای بزرگ پناهنده شد تا به این وسیله از خطر مرگ و کشته شدن رها شود. 


پس از مدتی آن عالم بزرگ دختر خود را که زشترو و تند خو بود به نکاح یغما در آورد و به عبارتی یغما داماد سرخانه شد. روزی عالم سرزده به اتاق داماد آمد و دید یغما به عیال خود شرعیات و آداب و احکام دینی می آموزد. 


عالم خوشحال شد و وقتی برای تدریس می رفت به شاگردانش گفت: "یغما برعکس آنچه درباره ی او می گفتند آدم بدی نیست و به آداب مذهبی دلبستگی دارد." 


چون این خبر به گوشم یغما رسید گفت :"به آقا بگویید اشتباه فرموده اند علت اینکه من به عیال شرعیات می آموزم از این جهت است که یقین دارم من خودم در روز قیامت به جهنم خواهم رفت خواستم با این کار عیالم به بهشت رود و لااقل در آخرت از او جدا شوم و در آنجا از دست تندخویی او در امان باشم."



مهران :) ۹۷-۹-۱۳ ۰ ۳ ۱۴

مهران :) ۹۷-۹-۱۳ ۰ ۳ ۱۴


  معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس می‌داد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود، معلم می‌خواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید: «اگر من یک سیب، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم، چند تا سیب داری؟»

پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت: «چهار!»

معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت؛ سه. معلم با ناامیدی با خود فکر کرد: «شاید بچه درست گوش نکرده باشه.»


او به پسر گفت: «پسرم، با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم، تو چند تا سیب داری؟»


پسر ناامیدی را در چشمان معلم می‌دید. او این بار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب مورد نظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد: «چهار.»

ادامه ...


منتظر هیچکس نباش!

حتى منتظر معجزه هم نباش...

شاید با این کار راهى براى ملاقات خودت بیابى...


#ژک_در


مهران :) ۹۷-۸-۲۹ ۲ ۳ ۳۵

مهران :) ۹۷-۸-۲۹ ۲ ۳ ۳۵


می خواهم حکم کنم سرت را ببرند؛ 

چه وصیت داری؟

- هیچ

کسانت اینجا هست؛ 

پسرت را می خواهی ببینی؟

- نه

زنت را چه؟

- نه

مادرت؟

- نه

چرا؟ قلب در سینه نداری؟

گل محمد لبخندی زد.

از چه می خندی؟

گل محمد پلکها فروبست و گفت:

- از پا افتادنِ مرد،

دیدنی نیست...


 کلیدر

 محمود دولت آبادی


مهران :) ۹۷-۸-۱۰ ۶ ۶ ۷۳

مهران :) ۹۷-۸-۱۰ ۶ ۶ ۷۳



مژده ای اهل گنـه بــاز خدا می‌بخشد

دو بـرابـر ز شـب قــــدر گدا می‌بخشد

بــهـر تـســکـیـن دل زار دوا می‌بخشد

روزی گریــه ی در مـــاه عزا می‌بخشد

به گدا، تذکره ی کرب و بلا می‌بخشد

التماس دعا





مهران :) ۹۷-۸-۰۳ ۰ ۳ ۳۶

مهران :) ۹۷-۸-۰۳ ۰ ۳ ۳۶


دقت کردین جملات وارونه چگونه است ؟


 (( گنج )) (( جنگ)) مى شود ، 


(( درمان)) (( نامرد)) و 


(( قهقهه)) (( هق هق )) !!! 


ولى (( دزد)) همان (( دزد)) است 


(( درد )) همان (( درد )) است و 


(( گرگ)) همان (( گرگ)) ... 


ارى نمی دانم چرا (( من )) (( نم)) زده است 


و (( یار )) (( راى)) عوض کرده است ، 


(( راه)) گویى (( هار )) شده ، و 


(( روز )) ب (( زور )) میگذرد ، 


(( اشنا)) را جز در (( انشا )) نمیبینى و 


چه (( سرد)) است این ((درس)) زندگى ،


اینجاست ک (( مرگ)) برایم (( گرم )) میشود 


چرا که (( درد )) همان (( درد )) است        


گیج شدین نه😂


مهران :) ۹۷-۷-۱۹ ۴ ۱ ۹۱

مهران :) ۹۷-۷-۱۹ ۴ ۱ ۹۱


میدونید چرا طرفدار های حافظ از سعدی بیشترن؟



چون سعدی میگه:

"برو کار کن، مگو چیست کار"

ولی حافظ میگه:

"بر لب جوی بشین و گذر عمر ببین"










خیلی آقایی حافظ😍😃😂





مهران :) ۹۷-۷-۱۲ ۲ ۴ ۸۴

مهران :) ۹۷-۷-۱۲ ۲ ۴ ۸۴



زندگی باغی ست

که باعشق باقی ست

مشغول دل باش نه دل مشغول

بیشتر غصه های ما ازقصه های خیالی ماست

اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین ست

-----

متنی برای دوستای خوبم



مهران :) ۹۷-۷-۰۷ ۳ ۶ ۸۶

مهران :) ۹۷-۷-۰۷ ۳ ۶ ۸۶


زحمت دارد


آدم بودن را مے گویم


این را میشود

از مترسک ها آموخت


آنها 

تمام عمر مے ایستند 

تا آدم حسابشان کنند


هیچ لذتی به جواب دادن کامنت ها نمیرسه، امیدوارم موجبات لذت مرا فراهم کنین :)


مهران :) ۹۷-۷-۰۶ ۳ ۵ ۸۳

مهران :) ۹۷-۷-۰۶ ۳ ۵ ۸۳


۱ ۲ ۳ ... ۱۳ ۱۴ ۱۵

جاده بهانه است
مقصود چشم توست!

مـن راهی تـــــو اَم
ای مقصد درست!


#علیرضا_آذر


نویسندگان